نازنین زهرا عزيز مننازنین زهرا عزيز من، تا این لحظه: 14 سال و 29 روز سن داره

چراغ زندگیمون

خدایا کمکم کن

نازنینم الان بابایی بهم تلفن کرد  یهو بغضم ترکید و زدم زیر گریه گفت چته؟ گفتم می خوام سزارین شم من نمی تونم تا یک ماه دیگه صبر کنم می خوام حداقل 15 روز زودتر دخترم و ببینم آخه من چیکااااااااااااااااااااااااااااار کنم که اینقدر صبرم کمه خداااااااااااااااااااااااااااااااا خدایا به بزرگیه این شبا قسمت میدم بهم صبر و طاقت بده ...
21 مرداد 1391

لالایی

  نی نی اوچولوی مامان اومدم تو این پست لالایی رو که تمرین میکنم تا بعدا برات بخونم وبزارم ...   *لالالالا گل نازم * تويي سرو سرافرازم * تويي سرو و تويي كاجم   * لالالالا گل نرگس * نباشم دور، ِز‌‌ تو هرگز   * هميشه در برم باشي * چو تاجي بر سرم باشي     * لالالالا گل شب بو * نگاهت مي كند جادو * ببينم چشم شهلايت * به زير آن كمان ابرو   * لالالالا گل پونه *انار كردم واسَت دونه * انار سرخ ِ ياقوتي * بخوراي گل، نگير بونه   * لالالالا گلم خوابيد * به ر...
21 مرداد 1391

هفته 34

سلام عشق مامان خوبی؟ چی کار میکنی اونجا ؟ می دونم جات روز به روز داره تنگ تر میشه و می خوای بیای بیرون باور کن صبر من و بابایی هم دیگه داره تموم میشه اینقدر دوست دارم بغلت کنم و بدنت و لمس کنم که نگو ......   
21 مرداد 1391

سونو سه بعدی

سلام نینی جونم الهی مامان فدای اون لگدات بره با اینکه خیلی از این کار می ترسیدم و همه می گفتن خطر داره و نمی دونم آب دورت خیلی داغ میشه ولی بالاخره نتونستم صبر کنم و سپردمت دست خدای مهربون و واسه سونوی سه بعدی رفتم البته باباتم خیلی مخالف بود حالا یه تیکه از فیلم سونوتو میزارم اینجا تا ببینی کجا بودی و چه شکلی ... به مامان جون و خاله هات که نشون دادم می گن شکل باباتی اما من فکر می کنم مماخت مثل مامانیه و لپای تپلت و دهنت مثل بابایی البته زیاد هنوز معلوم نیست به کی رفتی عزیزکم فقط دعا می کنم که صحیح و سالم باشی ... ...
10 مرداد 1391

اولین لگد

اولین حرکتی که ازت فهمیدم زمانی بود که قدم گذاشتیم تو ماه ۶ یعنی اوایل ماه خرداد تکون خوردنت بر عکس بعضی ها که میگن خسته کنندست اصلا برام خسته کننده نبود برعکس خیلی هم لذت می بردم و دوست داشتم الانم که تو ماه هشتیم و حسابی بزرگ شدی اگه یک ساعت تکون نخوری ناراحت میشم و میترسم   فقطدعا می کنم این لحظه ها بدون خطر از سر من و تو بگذره
9 مرداد 1391

مراقبت های بابایی

وای که این بابات من و کشت تو این حاملگی از ترس اینکه از دستت بدیم خیلی مراقبم بود همش میگفت این کار و بکن این کار و نکن   این و بخور اون و نخور اینجوری راه نرو اینجوری نخواب خلاصه خیلی نگران بود ولی خدا عمرش بده توی ۴ ماهی که من ویار داشتم خیلی بهم لطف کرد و خیلی خسته شد از کار و خواب و خورد و خوراک افتاده بود طفلی منم خجالت زدش بودم و هستم
9 مرداد 1391