نازنین زهرا عزيز مننازنین زهرا عزيز من، تا این لحظه: 14 سال و 29 روز سن داره

چراغ زندگیمون

محرم و ماجراهاش

1391/9/7 13:16
نویسنده : نجمه
299 بازدید
اشتراک گذاری

 

سلام سلاااااااااااااااام دختر گلم

بالاخره فرصت دادی تا مامان بیاد و وبلاگت و آپ کنه

روز اول محرم بود که دختر گلی مامان اولین کلمه زندگیش و یاد گرفته بود و همش تکرار می کرد آقاااااااااا

کلی من و بابا ذوق کردیم

از بس بابا محمدی این و تکرار کرد تو هم یاد گرفتی فکر کنم کلمه بعدی هم که بگی بابا باشه چون همش تو خونه راه می رم و برات هجی میکنم.الهی زودی حرفای قشنگ بزنی و واسه مامان بابا دلبری کنی.  

niniweblog.com

روز چهارم محرم که شما 2 ماه و سه روزت بود جیغ زدن و یاد گرفته بودی و هی جیغ می زدی .فدا جیغ زدنات بشم.

niniweblog.com

روز هفتم محرم که پنج شنبه بود بابا محمدی میخواست بره سید جعفر منم واسه اینکه دلش نشکنه قبول کردم و باهاش رفتیم وای که چقدر شلوغ بود اصلا جا نبود بشینم حالا اگه تو نبودی یه جوری خودم و یه جا فرو می کردم  . بالاخره یه جا نشستم و تو رو هم تو بغلم محکم چسبیده بودم آخه همش مردم می اومدند از جلوم رد می شدند می ترسیدم پا بزنن تو سرت . تازه یه دعوای مفصل هم با یه خانمه که بچه بزرگش و همین جوری ول کرد رو من و شما کردم .

بعد هم پاشدم رفتم کنار در حرم وایسادم تا بابات زنگ بزنه و بریم.

niniweblog.com

 

فرداش که جمعه بود دختر گلم که شما باشی و لباس سبز پوشوندم و بردمت علی اصغر تا تبرک امام حسین و علی اصغر بشی الهی دور اون صورتت بگردم همش خواب بودی و اذیتم نکردی وای که چقدر اینجا هم شلوغ بود تقریبا 20 دقیقه به تموم شدن برنامه مونده بود زنگ زدم بابا بیاد دنبالمون چون می دونستم موقع بیرون رفتن غوغا می شه خلاصه از سالن رفتم بیرون وای چه جمعیتی !!!!!!!!!! حالا من کفشم و کجا پیدا کنم ؟؟؟؟؟؟

خیلی گشتم اما پیدا نمی کردم یکدفعه چشمم افتاد به یه لنگش خیلی شلوغ بود توکل کردم به امام حسین و تو رو با ترس و لرز دادم دست یه خانمی یه چشم به شما بود یه چشم دنبال کفش بالاخره پیداش کردم و با هزار مکافات رفتیم بیرون و رفتیم خونه مامان بزرگ ناهار و خوردیم و رفتیم خونه بعد از ظهر بود که دلم شدید درد گرفت محل آپاندیس شما هم سرما خورده بودی رفتیم مجیبیان تو رو بردم قسمت اطفال و خودمم رفتم درمانگاه از درد داشتم می مردم از ترس اینکه برم زیر تیغ تحمل می کردم تا اینکه شنبه نصف شب بردمت خونه مامان جون و یه شیشه شیر خشکم خریدم که اگه موندنی شدم داشته باشی بخوری رفتیم و بله موندگار شدیم تا ظهر یکشنبه تو اورژانس صدوقی بودم و بابای مهربونتم پیش من مونده بود  آخرم نفهمیدن چمه و منم که دلم پیش شما بود رضایت دادم و اومدم بیرون .

 

niniweblog.com

فرداشم که سرما خوردم شدید و شما هم بی خواب شده بودی من قرص و دوا میخوردم و خوابم می اومد اما شما نمی خوابیدی

اینم از خلاصه این چند روز 

niniweblog.com

مثل همیشه دوستت دارم خیلی زییییییییییییییییییاد

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

مریم
8 آذر 91 7:42
سلام نجمه عزیزم خوبی؟ همگی خوبن؟ دیروز تولد مامانت بود بهش تبریک گفتی؟ و اینکه ممنونم از لطف و محبتت منم دلم برات تنگ شده ماشالله چه دخمل ناز و خوشگلی داری خدا ببخشه بهتون اسمشم خیلی قشنگه .......فاطمه دیشب وبلاگتو میخوند به زور بلندش کردم بره درساشو بنویسه کلیم بوس فرستاد واسه نازنین زهرا ...مواظب خودتون باشید به همه سلام برسون
مریم
11 آذر 91 8:58
نظر قبلی رو تائید نکن لطفا